تبليغاتX
انجمن زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه قم

انجمن زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه قم

حضرت علي (ع) : زبان معيار نقص عقل و كمال عقل است

نقد كتاب

جعفر مدرس صادقي

چراغ ها را من خاموش مي كنم
زويا پيرزاد
نشر مركز – 1380

زويا پيرزاد با مثل همه ي عصرها (1370) شروع خيلي آرام و بي سر و صدايي داشت ــ مجموعه‌ي كوچكي از داستان‌هاي خيلي كوتاه با نگاهي خونسرد و فارغ از تب و تاب و شور و شر به زندگي بي تب و تاب و بي حادثه ي آدم هاي معمولي در يك جامعه ي شهري. در مجموعه ي طعم گس خرمالو (1376) اين آدم هاي معمولي به شخصيت هاي پررنگ تري تبديل مي شوند و قصه هاي آنها ارتباط بيشتري به همديگر دارند و در يك روز مانده به عيد پاك (1378) كه آخرين مجموعه ي داستان هاي كوتاه اوست چهار داستان كوتاه پيوسته داريم كه در يك زمينه ي جغرافيايي يكسان جريان دارند. با اين مقدمات و حالا كه پس از انتشار اولين رمان او اين سابقه ي ده ساله را مرور مي كنيم به اين نتيجه مي رسيم كه نويسنده در رسيدن به فرم رمان يك خط سير طبيعي و ناگزير را طي كرده است و مثل اين كه درست به همان نقطه اي رسيده است كه بايد.

چراغ ها را من خاموش مي كنم محصول يك تلقي كلاسيك از مفهوم رمان و يك نقطه ي شروع درخشان ديگر براي نويسنده اي ست كه در حوزه ي داستان كوتاه امتحان خودش را پس داده و قابليت هاي خودش را به اثبات رسانيده است. با اين كه نويسنده هنوز در همان حال و هواي داستان هاي كوتاه سه كتاب قبلي اش سير مي كند (و اين يكي از امتيازات كار اوست) از همه ي عناصري كه به فرم رمان هويت مي دهد بهره مي گيرد و ما با تداوم يك زندگي كامل و با آدم هاي زنده اي سر و كار داريم كه ذره ذره و به تدريج و فصل به فصل بازيچه ي دست زمان و گذشت روزگارند.

اگر اين همان زويا پيرزاد داستان كوتاه نويس است كه رمان مي نويسد پس قرار نيست با حوادث عجيب و غريب و هيجان انگيزي سر و كار داشته باشيم و همين طور هم هست. رمان با ورود يك خانواده ي جديد به محله آغاز مي شود (شروعي يادآور شروع رمان غرور و تعصب جين آستن) و با مروري بر واكنش هاي فرزندان راوي و خود راوي و شوهرش نسبت به اعضاي اين خانواده ي تازه وارد ــ مرد جواني به نام اميل سيمونيان كه زنش مرده است با مادر پيرش و دختر كوچكش اميلي. محله محله اي ست در آبادان – آبادان اوايل دهه ي چهل ــ و اين خانواده ي تازه وارد قرار نيست انقلابي در احوال همسايه ها ايجاد كند. اما دوستي دخترهاي دوقلوي راوي با اميلي و دوستي اميلي با آرمن ــ پسر بزرگتر راوي ــ و انتظاري كه حضور اميل در خود راوي و خواهرش ايجاد مي كند در روال زندگي روزمره ي آنها تغيير مختصري مي دهد. زندگي روزمره كما في السابق ادامه دارد و شبها بعد از شام و قبل از خواب گاهي خود راوي چراغ ها را خاموش مي كند و گاهي شوهرش. اما در اين ميانه ماجراهاي ديگري هم علاوه بر خوردن و خوابيدن و روشن و خاموش كردن چراغ ها اتفاق مي افتد. آليس ــ خواهر راوي ــ كه در زندگي عشقي اش شكست خورده است حتا قبل از اين كه اميل را ببيند دلش مي خواهد طرف توجه اين مرد بي زن تازه وارد باشد اما از قضا در يكي از مهماني هاي خانوادگي با يك مرد هلندي آشنا مي شود و كار اين آشنايي سرانجام به ازدواج مي كشد. ميل پنهان راوي همچنان ناگفته و در خفا مي ماند و مجال بروز نمي يابد و روزي كه اميل به او مي گويد كه مي خواهد حرف مهمي به او بزند انتظار راوي به حد كمال مي رسد. اما بعد معلوم مي شود كه اميل فقط خواسته است در مورد دختر جواني كه به تازگي در يكي از مهماني هاي خانوادگي ديده است با راوي مشورت كند و به او خبر بدهد كه تصميم گرفته است با اين دختر ازدواج كند. رمان با رفتن سيمونيان ها از شهر تمام مي شود و دوباره برمي گرديم به همان روال سابق. با اين تفاوت كه حالا پس از ازدواج آليس با مرد هلندي و رفتن آنها از شهر مادر راوي تنها شده و آمده است پيش راوي و بچه هاي راوي. در صحنه ي آخر دوقلوها توي حياط بازي مي كنند‌ و مادر راوي قاليچه اي را روي ايوان مي تكاند و يك نفر پشت تلفن با آرمن كار دارد ــ يك دوست دختر جديد به جاي اميلي.

فصلبندي هوشيارانه و توجه شديد به جزئيات و در عين حال خودداري از تحميل كردن توضيحات اضافي و انتخاب يك ديدگاه ثابت هم درگير و هم بركنار از ماجرا روايتي چنين بدون حادثه و يكنواخت را به داستاني خواندني و جذاب تبديل كرده است. راوي داستان با اين كه شخصيت اصلي داستان است زني ست به شدت خوددار و كلنجار رفتن هاي ور خوشبين او با ور بدبينش عمق بيشتري به شخصيت او مي دهد و مجال بيشتري براي تامل او به روي جزئيات و نشان دادن واكنش هاي او ايجاد مي كند. او جاي درستي ايستاده است تا بتواند همه ي آن چه را كه در دور و برش مي گذرد به خوبي ببيند و براي ما تعريف كند و سهم زيادي از روايت را به خودش اختصاص نمي دهد. گزارشي كه از مراسم سالگرد قتل عام ارمنيان در 24 آوريل در سالن اجتماعات مدرسه ي بچه ها به دست مي دهد (فصل 21) و يا توصيف دقيقي از هجوم ملخ ها درست همان روزي كه اميل آمده است تا حرف مهمي با راوي بزند (فصلهاي 36 و 37) شايد درخشان ترين فصلهاي اين رمان باشد و پيداست كه بدون مراقبت و بدون وسواس و بدون بازنويسي هاي مكرر و بدون يك انگيزه ي قوي براي نوشتن رمان نمي توان به چنين دستاوردهايي رسيد.

http://www.sokhan.com

علی جوادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 11:37  توسط اعضای انجمن  | 

How to Learn English!    

Here are some tips which may help you to master the English Language!

Speak without Fear

The biggest problem most people face in learning a new language is their own fear.  They worry that they won’t say things correctly or that they will look stupid so they don’t talk at all.  Don’t do this.  The fastest way to learn anything is to do it – again and again until you get it right.  Like anything, learning English requires practice.  Don’t let a little fear stop you from getting what you want. 

Use all of your Resources

Even if you study English at a language school it doesn’t mean you can’t learn outside of class.  Using as many different sources, methods and tools as possible, will allow you to learn faster.  There are many different ways you can improve your English, so don’t limit yourself to only one or two.  The internet is a fantastic resource for virtually anything, but for the language learner it's perfect.

Surround Yourself with English

The absolute best way to learn English is to surround yourself with it.  Take notes in English, put English books around your room, listen to English language radio broadcasts, watch English news, movies and television.  Speak English with your friends whenever you can. The more English material that you have around you, the faster you will learn and the more likely it is that you will begin “thinking in English.” .

Listen to Native Speakers as Much as Possible

There are some good English teachers that have had to learn English as a second language before they could teach it.  However, there are several reasons why many of the best schools prefer to hire native English speakers. One of the reasons is that native speakers have a natural flow to their speech that students of English should try to imitate.  The closer ESL / EFL students can get to this rhythm or flow, the more convincing and comfortable they will become. 

Watch English Films and Television

This is not only a fun way to learn but it is also very effective.  By watching English films (especially those with English subtitles) you can expand your vocabulary and hear the flow of speech from the actors.  If you listen to the news you can also hear different accents.

Listen to English Music

Music can be a very effective method of learning English.  In fact, it is often used as a way of improving comprehension.  The best way to learn though, is to get the lyrics (words) to the songs you are listening to and try to read them as the artist sings.  There are several good internet sites where one can find the words for most songs. This way you can practice your listening and reading at the same time.  And if you like to sing, fine.

Study As Often As Possible!

Only by studying things like grammar and vocabulary and doing exercises, can you really improve your knowledge of any language. 

Do Exercises and Take Tests

Many people think that exercises and tests aren't much fun.  However, by completing exercises and taking tests you can really improve your English. One of the best reasons for doing lots of exercises and tests is that they give you a benchmark to compare your future results with.  Often, it is by comparing your score on a test you took yesterday with one you took a month or six months ago that you realize just how much you have learned.  If you never test yourself, you will never know how much you are progressing. Start now by doing some of the many exercises and tests on this site, and return in a few days to see what you've learned. Keep doing this and you really will make some progress with English.

Record Yourself

Nobody likes to hear their own voice on tape but like tests, it is good to compare your tapes from time to time.  You may be so impressed with the progress you are making that you may not mind the sound of your voice as much.

Listen to English

By this, we mean, speak on the phone or listen to radio broadcasts, audio books or CDs in English. This is different than watching the television or films because you can’t see the person that is speaking to you.  Many learners of English say that speaking on the phone is one of the most difficult things that they do and the only way to improve is to practice.

Finally

Have fun!

محسن توسلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 22:18  توسط اعضای انجمن  | 

رویا

                   رؤياها

رؤياها را محکم بچسب،

   که رؤياها اگر بميرند

زندگی پرنده ای است

           شکسته بال و درمانده.

 

رؤيا ها را محکم بچسب،

که رؤياها وقتی نباشند

زندگی کشتزاری است باير

                  برف پوش ويخزده.

                                           لنگستون هيوز(۱۹۶۷-۱۹۰۲)

زاهدی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 19:41  توسط اعضای انجمن  | 

نخونید

بدنبال زحمتی که دوست عزیزم حسین زاهدی کشیدو زندگینامه نیما یوشیج رو تو وبلاگ گذاشت من هم این داستان رو میذارم (شاید بدرد خودمون (دانشجویان دانشگاه قم ) هم خورد.)

 

توكايي در قفس 

(نيما يوشيج )


از آخرهاي زمستان به اين طرف عروس- توكا در قفس بود. قفس از چوب بود وميله هاي نازكي از آهن داشت. صاحب قفس از لاي اين ميله ها به توكا آب و دانه مي داد و خوشحاليش اين بود كه توكا در بهار برايش آواز مي خواند. صبح ها كه سر كار مي رفت قفس توكا را هم با خودش مي برد و آن را به شاخه يك درخت آويزان مي كرد و بعد دنبال كارش مي رفت. صاحب قفس ظهر پيش توكا مي آمد و از دانه هاي برنج ناهارش به او مي داد و مي گفت: ؛ بخوان؛. توكا هم براي او مي خواند. آنقدر مي خواند تا او ناهارش را مي خورد.

اما توكا دلگير بود. خسته مي شد. خوشش نمي آمد كه آوازش اينجور بيخود حرام مي شود. بدتر از همه اينكه در قفس بود. زمستان هم كه براي او فصل كار و جنبش نيست برايش به اندازه دو سه زمستان طول كشيده بود. حالا كه ديگر بهار است از آن هم طولاني تر خواهد بود.

توكا مي گفت چرا او بايد در قفس بماند و مثل توكاهاي ديگر آزاد نباشد. زندگي او كور و خفه بود. در ميان قفس هيچ جا را نمي ديدو از ميان ميله ها هر جا را كه مي شد ديد آنقدر مي ديد كه از تكرار آن خسته مي شد حس مي كرد با وجود آب و دانه فراوان روز به روز ناتوان تر مي شود و به جاي آن ميل به آزادي در او قوت مي گيرد.

زندگي بدون آزادي براي او معنايي نداشت.

توكا يك روز به صاحب قفس گفت:؛ من و شما هر دو جوان هستيم. نگذاريد من اينطور محروم باشم
-چه كار كنم؟
-مرا آزاد كنيد
صاحب قفس خنديد . گفت ؛آنها كه اسيرند بايد اين را بگويند. اما بيچاره آب و دانه اي كه اينجا هست بيرون گير نمي آيد.
توكا گفت :؛هر قدر هم گرسنگي باشد در آزادي لذتي هست كه به گرسنگي و سختي هايش مي ارزد.؛
مرد گفت :؛اينها حرف است. درهمين قفس شمرده شمرده راه بو اما بلند بلند آواز بخوان . آنقدر هم حرف نزن و شكايت نكن. بعد ها عادت مي كني.
توكا گفت:؛ من خواندنم نمي آيد. از تمام لذت هاي زندگي محروم شده ام. خوردن و خوابيدن براي من زندگي نيست. وقتي پرنده نتواند هر قدر دلش مي خواهد پرواز كند خواندن هم يادش مي رود.
صاحب قفس گفت:ا ين هم يادت باشد كه توكايي را كه نمي خواند لاي پلو مي گذارند و بعد راهش را كشيد و رفت.
توكا اين حرف را كه شنيد ترسيد. اما صاحب قفس رفته بودو جواب گفتن فايده اي نداشت.

توكا با خودش گفت: حرف زدن با اين جوان فايده اي ندارد. من بايد در تلاش خودم باشم. اينجور زندگي اصلا نباشد بهتر است. آنهم جالا كه بهار آمده است. به من مي گويند عروس توكا. من از توكاهاي كوهي هستم نه از اين توكاهاي باغ كه تا زمستان آمد دسته جمعي كنار خانه آدمها مي روند و پا به تله مي دهند.

در همين وقت چشمش به دسته اي از توكاها افتاد كه ار روي درخت ميمرز(درختي جنگلي)ي پايين آمدند و روي چمن سبز نشستند وبه جست و خيز مشغول شدند. بعد هم صداي جند توكاي كوهي را شنيد كه بالاي سرش پرواز مي كردند.
با خودش گفت :ييلاقيها به قشلاق مي روند و قشلاقيها جا عوض مي كنند. حتي توكاهاي باغ از يك جا ماندن خسته شده اند . واي به حال من.
توكا در اين فكر بود كه ديد غاز بزرگي دارد سنگين سنگين روي چمن ها راه مي رود. توكا گفت غصه خوردن كه فايده اي ندارد . لااقل با اين حيوان ها حرف بزنم ببينم چه مي شود. اين بود كه گفت:

؛ سلام آقاي غاز. از بس روي بنفشه هاي خودرو قدم زده ايد پاهايتان بنفش شده است.؛

غاز كه همان پايين بدن سنگينش را غل غل تكان مي داد ايستاد و پرسيد ؛كي هستي...كجايي؟؛
توكا گفت:؛؛منم. عروس توكا؛.
غاز گفت:؛ ؛ خب . بيا جلو؛
توكا گفت:؛مگر نمي بيني من توي قفسم. جوصله ام سررفته. مي هواهم با شما حرف بزنم.
غاز سفيد شانه هايش را بالا انداخت و گفت:؛رفقاي شما همه از اينجا رفته اند. مگر نمي داني كه بهار شده است. فقط تنبلهايشان مانده اند. مثل اين توكاهاي باغ؛
عروس توكا گفت: ؛مي دانم. من الآن بيشتر از همه وقت مي فهمم كه بهار آمده است. اما آخر من توي قفسم.؛
غاز گفت:؛ ؛ خب. براي خوانندگيتان است كه آنقدر زجر مي بينيد. پس چرا ما را درقفس نمي اندازند؟؛؛
عروس توكا خواست حرفي بزند. اما غاز سلانه سلانه راهش را پيش كشيد و رفت. عروس توكا حيلي افسوس خورد كه چرا با غاز حرف زده است. سرش را لاي پرش برد تاشايد كمي چرت بزند.

در همين وقت سرشاخه هاي شمشاد ها تكان خوردند و برگهاي خشك روي زمين خش خش به صدا درآمدند. توكا خيال كرد خرگوشي گذرش آن پايين افتاده اما همين كه سرش را بلند كرد چشمش به يك شوكاي(شوكا: گوزن) شسته رفته افتاد كه با احتياط اما خوشحال و گردن كشيده خودش را به اينجا رسانده بود.
توكا با خودش گفت :ببين آزادي چطور هر جانداري را رو مي آورد و به او جرئت مي دهد؟ يك شوكاي جوان چرا كنان با نزديك آبادي مي آيد بي خيال از اينكه شكارچيها به سرش بريزند. خوشا به حالشان قوت قلب دارند.

توكا با صداي بلند گفت: ؛ خوش به حال شما آقاي شوكا؛.
شوكا تا اسم خودش را شنيد ايستاد و سرش را بالا گرفت و با چشمهاي درشتش توكا را در قفس ديد و از حرف توكا چيزي نفهميد فقط فكر كرد اين بيچاره در چه جاي تنگي منزل دارد.

توكا گفت :؛مرا توي اين قفس انداحته اند كه برايشان آواز بخوانم! آقاي شوكا شما كه حيوان باهوشي هستيد كاش كاري مي كرديد كه گره اين قفل باز مي شد.
؛
شوكاي جوان سر تكان داد و با بو كشيدن چند بوته فكرش را جمع و جور كرد و گفت: ؛توكا هوش تنها كافي نيست. وسيله لازم است. سمهاي نازك من گره كار ترا باز نمي كند. باز هم فكر كن ببين چقدر توانايي داري.؛

توكا آه كشيد . گفت:؛مي دانم. اين را هم مي دانم كه ديگر نمي توانم در اين قفس زندگي كنم. اگر توانستم خودم را از اين قفس خلاص كنم مي دانم چطور با او خداحافظي كنم و به توكاهاي چششم و گوش بسته كه به هواي دانه به دام مي افتند چه بگويم.؛

با شنيدن صداي توكا چند پرنده هم آمدند و روي شاخه هاي همان درخت نشستند و حرف هاي تو كا را كه شنيدند به علامت تصديق سر تكان دادند. يك داركوب تند و تند نوكش را به درخت زد و صداي او در جنگل پيچيد.

همين كه دو رو بر درخت شلوغ شد شوكا به توكا گفت:ديگر وقت رفتن من است.
اميدوارم خودت راه نجات خودت را پيدا كني.؛
اين را كه گفت سم هاي بلندش را به زمين كشيد و دور شد.

وقتي شوكا رفت توكا تا آنجا كه كه مي شد از قفس ديد دور شدنش را تماشا كرد و باز چشمش را به دور و بر چرحاند. سرتاپاي او چشم . گوش شده بود. توكا نفهميد چقدر به انتظار ماند تااين كه چشمش به گاو درشتي افتاد كه داشت از كنار درخت مي گذشت. توكا با صداي بلند گفت:؛گاو جان جلوتر بياييد. چه خوب شد كه رسيديد. گره كار من با اين قد بلند شما باز شدني است. گوش مي كنيد ؟لطف كنيد و با دندانهايتان گره در اين قفس را باز كنيد.؛

اما گاو درشت اصلا چيزي نشنيد يا اگر شنيد خودش را به نشنيدن زد و همينطور كه علف سبزي را مي جويد راهش را ادامه داد و رفت.

توكا فكر كرد :قد بلند داشتن فايده اي ندارد. كسي كه به ديگري كمك مي كند بايد فكرش بلند باشد و بعد از بس دلش گرفته بود شروع كرد به خواندن. پرنده هايي كه روي درخت جمع شده بودند با شنيدن صداي توكا آنقدر دلشان گرفت كه ديگر نتوانستند بمانند و گوش بدهند و پر كشيدند و رفتند.


توكا همينطور كه داشت مي خواند چشمش به مارمولك سبزي افتاد كه داشت براي آفتاب خوري مي رفت.
توكا فكر كرد :اين مارمولك با اين چالاكي كه دارد هم روي زمين راه مي رود و هم از درخت ها بالا مي رود اگر دست به كار شود خوب است.

توكا خواندن را كنار گذاشت و باهمان صداي غمگين گفت ‚:مارمولك جوان... جواني توانايي است. همه چيز از جواني ريشه مي گيرد. در جواني بايد عادت كرد كه به هر جانداري كمك كرد.
مارمولك سبز كه گوش تيز كرده بود گفت اينها درست. اما اول بگو آن بالا چكار مي كني؟
عروس توكا فكر كرد :اين چه حيوان كم هوشي است.
بعد گقت: مرا اينجا زنداني كرده اند. انداخته اند اينجا كه هميشه دم دستشان باشم و هر وقت دلشان خواست برايشان بخوانم. مي گويند صداي من دل مي برد. آدم ها را به ياد كوه و دريا و چه چيزهاي ديگر مي اندازد. گناه من صداي من است و خواندن من. اگر اين را گناه نمي دانيد به من كمك كنيد. شما بياييد بالا . من به شما مي گويم چه كار كنيد.

مارمولك سبز گفت: من از اين حرف ها سر در نمي آورم. از بس جاي نمناك خوابيده ام سرم درد مي كند. من مي روم آفتاب خوري..
و راهش را كشيد و لاي سبزه ها و برگ ها از چشم توكا دور شد.

عروس توكا هنوز از فكر اين بي خيالي مارمولك سبز بيرون نيامده بود كه صداي يك جفت توكاي كوهي را از شاخه هاي بالاي درخت شنيد. توكا ها به شنيدن صداي اين همجنس خودشان راهشان را كج كرده بودند و آمده بودند روي درخت نشسته بودند. همين كه دانستند عروس توكا توي قفس است دلشان گرفت و با هم حرف زدند:
؛پس عروس توكا هم به هواي آب و دانه به دام افتاده است؟؛
؛ما رو باش كه خيال مي كرديم از ما قهر كرده رفته به جنگل ديگه.؛

عروس توكا از اين حرف زير و رو شد. خودش را محكم به ديواره قفس كوبيد و به حرف آمد. با صدايي كه مثل گريه بود گفت:
هم زبان هاي من. دوست هاي من. من چرا بايد قهر كرده باشم ؟اگر هم قهر كنم چرا بايد به جنگل ديگري بروم؟اما آب و دانه را كه مي گوييد راست است. به هواي آب و دانه آسوده رفتم و به اين قفس افتادم. اما از آن به بعد آب و دانه ديگر به دهان من مزه ندارد. خوشا گرسنگي در آزادي . خوشا تشنگي در كوه.

يكي از توكاهاي روي درخت گفت:حرف هاي شما درست است. ولي با حرف بار به منزل نمي رسد. خودت به قفس افتاده اي. خودت هم بايد راه بيرون آمدنش را پيدا كني.

توكاي ديگر گفت: عروس توكا ما را ببخش. هر بلايي سر هر جاندار مي آيد از بي فكري اوست. ما ديگر بايد راه بيفتيم. ما از ديگران عقب افتاده ايم . حالا بايد سر كوه ها باشيم. اگر هم پيش تو بمانيم از ما كاري ساحته نيست. حودت بايد راه خلاصت را پيدا كني.نگاه به ميله و قفل و قلاب نبايد كرد. من خودم يك وقت در قفس بودم.ميله ها باز شدني هستند. ببين مي تواني ميله ها را باز كني؟اميدواريم اين دفعه تو پيش ما بيايي.

تو كاها اين را كه گفتند پر كشيدند و به طرف كوه هاي بلند رفتند
.
عروس توكا تا آنجا كه مي شد از لاي ميله هاي ققس بيرون را ديد . دور شدن توكا ها را تماشا كرد و و قتي كه ديگر چيزي به چشمش نيامد از خشم چند بار سرش را به ميله هاي قفس كوبيد.
عروس توكا چشم هايش را بست و با خودش گفت:
از وقتي من توي اين قفس افتا ده ام آفتاب چند بار در آمده است ؟چند بار شب روز و روز شب شده است؟ من الآن بايد سر كوه ها باشم. اينجا چكار مي كنم؟ چه روزگاري است. هيچ جانداري اگر مي تواند يا نمي تواند به جاندار ديگر كمك نمي كند. اگر خيلي كار كنند به حال آنهايي كه گرفتارند دلسوزي مي كنند. هر جانداري به درد خودش بند است. من بايد خودم به فكر خودم باشم.

چشم هايش را كه بسته بود باز كرد. بال هايش را تكان داد. به نظرش آمد از خواب سنگيني بيدار شده. مثل اين بود كه درختها و سبزه ها و سنگ ها و همه چيز عوض شده بود. اما اين نبود. حقيقت اين بود كه او خودش عوض شده بود. صدايي كه از تمام وجودش بر مي خاست در سرش مي پيچيد كه :

؛تكان بخور.بايد بجنبي. تو زنده هستي. تن زنده جنبش لازم دارد. چرا نتواني؟خرده خرده توانايي يك وقت توانايي درست و حسابي مي شود. هيچ چيز اولش بزرگ نيست.

تنش را راست كرد.
تمام وجودش به فرمان او درآمده بود.
نيروي هر جانداري كه پيش از اين انتظار كمكي از آنها راشت در خود او جمع آمده بودند و همه به او مي گفتند:

؛زود باش. امتحان كن؛

عروس توكا اول سرش را از لاي دو ميله درشت بيرون برد. برگشت. جست و جويي كرد و سراغ ميله هاي نازك تر رفت. باز هم سرش را بيرون برد . تا شانه هايش بيرون از قفس بود. تا به امروز اين همه زور و توانايي در خود سراغ نداشت. تمام تن او زور و توانايي بود. انگار تمام توكا ها ..تمام جاندار ها به ياريش آمده بودند.
ميله ها آرام آرام كنار مي رفت.
رنجي كه مي برد برايش گوارا بود. تمام تنش مي جنبيد. در گردش چشم هاي او هم شتابي براي رهايي حس مي شد. .

ميله ها آرام آرام كنار مي رفت.

او به چشم خود مي ديد كه تمام تنش را از قفس بيرون كشيده و به سوي كوه ها پرواز مي كند و خود را به توكاهاي ديگر مي رساند.

ميله ها آرام آرام كنار مي رفت.

وقتي صاحب قفس آمد و قفس را خالي ديد ماتش برد. بيشتر تعجب كرد كه قفل و گرهي را كه خود برآن بسته بود دست نخورده ديد.

عروس توكا از بالاي درخت اوجا (اوجا:درختي جنگلي) نگاه مي كرد. خودش را كه خوب براي پرواز آماده كرد صدا زد:
روز شما بخير آقاي عزيز. من از شما دلتنگي ندارم. همه تقصير ها به گردن خودم است كه حرص آب و دانه چشمم را بست و گول دام شما را خوردم. حرص آب و دانه خيلي چشم ها را مي بندد. بعد از اين سعي كنيد خودتان بخوانيد و محتاج خواندن توكا
نباشيد.

صاحب قفس گفت:؛نه ..نه..بياييد پايين. آواز بخوانيد....؛

اما عروس توكا بقيه حرف هاي او را نشنيد. از روي درخت پريد و به سمت كوه ها پرواز كرد.......

 

برگرفته از dastani.blogspot

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 1:19  توسط اعضای انجمن  | 

تقدس

تولد مولی علی و روز پدر بر همگی مبارک

 

زاهدی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:24  توسط اعضای انجمن  | 

سال ها تجربه و آن همه دنیا گشتن

به من آموخت همین یکه و تنها گشتن

بلکه روزی به تو تنها رسم از تنهایی

چند بیهوده به دور همه دنیا گشتن

 

زندگی خسته کند گر همه یکسان گذرد

رنج هم گر به تنوع رسد آسان گذرد

استاد شهریار                            

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 18:57  توسط اعضای انجمن  | 

 

The Catcher in the Rye is a novel by J. D. Salinger. First published in the United States in 1951

The novel remains controversial to this day. It was the 13th most frequently challenged book of the 1190's according to the American Library Association. Despite this, or perhaps because of it, it has become one of the most famous literary works of the 20th century, and a common part of high-school curricula across the United States

Its protagonist, Holden Caulfield, has become an icon for teenage angst. The book, written in the first person, relates Holden's experiences in New York City in the days after he runs away from his University-preparatory school Pencey Prep

Check this for more

http://en.wikipedia.org/wiki/The_Catcher_in_the_Rye

Ali Javadi

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 15:53  توسط اعضای انجمن  | 

معرفی کتاب

معرفی کتاب

 

Accidental Death of an Anarchist is perhaps the best-known play by the Noble Prize winner Dario Fo. There is also a persian translation available by Qatre Publications.

 

Do not loose it. You'll enjoy it

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 2:7  توسط اعضای انجمن  | 

چند تا ! لینک مفید


General


E-Text Archives


Medieval (& Anglo-Saxon)


17th Century (& Renaissance)


18th Century (& Restoration)


19th Century (Romantics and Victorian)


20th Century

زاهدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:37  توسط اعضای انجمن  | 

عکس

چند تا از عکس های همایش آخری رو گذاشتم اینجا

زاهدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:52  توسط اعضای انجمن  |